

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود . پیرزنی بود که تک و تنها
در خانه ی کوچکش در یک روستای دور افتاده زندگی می کرد .
در یک شب بارانی سرد وقتی که پیرزن شامش را خورده بود وداشت رختخوابش را
پهن می کرد تا بخوابد صدای در حیاط آمد .
پیرزن پشت در آمد و گفت :
کیه کیه در می زنه ؟ اومده به ما سر بزنه ؟
صدای سگی امد و گفت :
منم منم در می زنم اومدم به تو سر بزنم
زود باش که خیس آبم خیلی خرابه حالم
پیرزن گفت :
نه رخخواب دارم نه جا تنگ اتاق برای ما
تو هم برو خونه ی دیگه دنبال یک لونه ی دیگه
سگ گفت :
من که واق و واق می کنم برات دزد ها را چلاق می کنم برات
کجا برم ؟
دل پیرزن سوخت وگفت :
باشه نرو پیشم بمون تو هم بمون پیشه ننه جون
بعد در را باز کرد و سگ را که خیس اب شده بود به خانه آورد .
ادامه دارد ...
(( بقیه ی داستان باشه واسه یه روزه دیگه ))

سلام گل کوچولو
تولدت مبارک ![]()
تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی
بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی
